شهریار

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی

نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من

هر که با قیمت جان بود خریدار کسی

سود بازار محبت همه آه سرد است

تا نکوشید پی گرمی بازار کسی

من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود

بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید

بارالها که عزیزی نشود خوار کسی

آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی

لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما

نشود یار کسی تا نشود بار کسی

گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل

شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم

به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

 

 

شهریار

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست

چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار

من در صف خزف چه بگویم که چیستم

پندیات

نمیداند کسی مرگش کجا ی این جهان باشد
چه حالی میرود زاینجا چه وقتی از زمان باشد

دم مرگش کسی گیرد سرش را بر سر زانو
ویا تنها بمیرد مردن او در نهان باشد

بوقت رفتن از دنیا بود ایمان او کامل
ویا بیدین بمیرد مردنش چون کافران باشد

در این عالم بگیرد خو به علم معرفت آیا؟
ویا در ظلمت عقلانی اش چون جاهلان باشد

به دنیا درپی شرّبود ویا عبدِ درِ خالق ؟
به فردا در صف خوبان ویا از عاصیان باشد

ولی آنقدر یقین دارم اجل گیرد گریبانم
رسد روزی تنم همچون درختی در خزان باشد

بشر گردد سلیمان و شود انگشترش دستش
اسیر مرگ میگردد به قصرش گر نهان باشد

چو در قبرش بگذارند و بر رویش لحد چینند
در آندم طعمهٔ مور و به دفعش ناتوان باشد

نباشد همرهش مالی ویا فرشی شود بستر
اگر همچو تهمتن یا سلیمان جهان باشد

رسد روزی گزار او به پای میز عدل حق
در آنجا شاهدان دست وسروپا وزبان باشد

خوشا آنکس کند کاری زبهر روز عقبایش
در آن روزی که وانفساست نجات او از آن باشد

چه کردی ای (صفا) آن دم بکار آید به روز سخت
در آن روزی که وانفساست بداد تو همان آید

شاعر قاسم جناتیان قادیکلایی

………………………………
پندیات

روح بزرگ موءمن عصیان نمی پذیرد
این بیکرانه دریا طوفان نمی پذیرد

طبع بلند مردان پستی نمی گزیند
آری طلای کامل نقصان نمی پذیرد

جبران دل شکستن ایدوست دلنوازیست
این معصیت به توبه جبران نمی پذیرد

قلب پدر میازار تندی مکن به مادر
هرگز چنین گناهی غفران نمی پذیرد

ما جاهلیم آز آنرو باک از گنه نداریم
عاقل عذاب حق را برجان نمی پذیرد

برمردم منافق بیهوده است تبلیغ
بوجهل از جهالت ایمان نمی پذیرد

نیکوترین عبادت مخفی ترین آنست
طاعات با ریا را یزدان نمی پذیرد

یارب بلای نخوت از جان ما بگردان
کاین درد خانمانسوز درمان نمی پذیرد

برصفحه دل ما نام حسین ع نقش است
این لوح هیچ نقشی جز آن نمی پذیرد

زین غم که سوخت دشمن سامان آل طاها
شوریده این سر من سامان نمی پذیرد

خواهم که دفن گردد جسمم به کربلایش
مدفون کربلا را نیران نمی پذیرد

در بحث گفتگو را کوتاه کن (موءید)
دیدی اگر حریفت برهان نمی پذیرد
مؤید خراسانی
………………………………………..